روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
300
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
گفتيم ) يامچى مىخوانند . در اينجا هم يك يامچى راهنماى قافلهء ما شد . اما حتى او هم در بسيارى از جاها در بيابان چيزى نمانده بود كه راه گم كند . درين بيابان آب يافت نمىشود . جز در فواصل راه يك روزه كه چاههايى كنده و بر آنها گنبدى ساخته و گرداگرد گنبد را با ديوارى از آجر گرفتهاند . زيرا كه اگر اين ديوار نباشد چاه در اندك زمان از ريگ پر مىشود . آب اين چاهها از باران و برفى است كه مىبارد و در آنجا گرد مىآيد . همچنانكه در بيابان راه پيمائى ميكرديم در روز آخر به هيچ چاهى بر نخورديم و ناگزير همهء روز و همهء شب را رانديم . فرداى آن روز بهنگام ميانروز به چاهى رسيديم و در آنجا خوراك خورديم و اسبانمان را كه خيلى تشنه بودند سيراب كرديم . روز يكشنبهء چهاردهم دسامبر سرانجام به دهى رسيديم و در آنجا آن روز و روز دوشنبه و سه شنبه را آرميديم و چهار شنبه به راه افتاديم و از مرحلهء دوم بيابان كه پنج روز عبور از آن با نهايت كوشش و تلاش طول كشيد ، گذشتيم . درين قسمت چاه آب از بيابان پيشين بيشترست . در نيمهء راه اين بيابان تپهء ريگى كوتاهى بود و گرماى هوا درين قسمت ( با آنكه فصل زمستان و ماه دسامبر بود ) بسيار فوق طاقت آدمى بود . سه روز آخر راهپيمايى در بيابان اخير فوق العاده خسته كننده و دير گذر بود . زيرا كه شب و روز راه پيمايى مىكرديم و تنها زمانى توقف مىكرديم كه به خوراك نياز داشتيم و مىخواستيم باسبان خويش جو بدهيم . روز يكشنبهء بيست و يكم دسامبر به شهر بزرگى رسيديم كه « باورد » * نام داشت اين شهر در استان خراسان واقع است . باورد در پاى كوهى است كه در اين فصل از برف پوشيده بود . اين شهر حصار ندارد و در بيابان واقع است . در اينجا براى ما اسب آوردند و توشه راه بما دادند . از مهمان نوازى آنان برخوردار شديم و روز يكشنبه يعنى همان روز ورودمان و نيز دوشنبه و سهشنبه و چهارشنبه را در آنجا آرميديم . پنجشنبهء بيست و پنجم دسامبر كه مصادف بود با عيد ميلاد و روز اول سال 1405 ( 808 ه . ) تولد